مرا بختي به سالي شد ميسرخليج فارس و آن دريايِ اخضرپس از كاري كه ماموريتم بودناهاري شد مهيّا، سفره در بربگفتند اين قليّه ماهي ات خوركه حالت گردد از ديروز بهترهمي در ابتدا پُر بودم از شكخورم يا سفره برچينم سراسربه دل گفتم خورشتِ ماهي است اينمگر آمد ز رَه آن روزِ محشر؟ادب حكمش چنين شد بر منِ زاركه برگيرم دو لقمه خير، از شرّچو اول لقمه را با شك جويدمز اطمينان گرفتم بار ديگربه قدري خوردم از آن جلوهٰ نابكه ظرف ديگري آمد به محضرپس از آن عهد كردم با دلِ خويشقضاوت، بعدِ نوشيدن ز ساغراگر رنگين كمان بر سفره بينمقليّه، حرف اول، حرف آخرمشو "تابان" ز زخم و طعنه نالاندگر بر حرف مردم گوشِ من كر#محمد_رزاقی (#تابان)+ نوشته شده در ساعت   توسط م.ر
|
برچسب:
نویسنده: غزل حیدریان
تاريخ: دوشنبه
2 مرداد
1402 ساعت: 0:08